تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

چرا از تو نگویم ؟....

love23

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 17:59 موضوع | لینک ثابت


شقایق ...

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت


خـــــــــــــــــدا ...

MY GOD....

نمی خواهم خدایم بی کران باشد ، نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان ، نمی خواهم که باشد این چنین آخر ، خدا را لمس باید کرد .

نگو کفر است خدا را می توان در باوری جا داد ، که در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بوئید و این احساس شیرینی است

نگو کفر است که کفر این است ، که ما از بیکران مهربانیها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن ، ندارد سودی ای آدم ، تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری

به بانگ هستی و عالم ، که در هر خانه ای آخر خدایی هست .


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت


بن بست

بس کن نمی خواهم بگویی دوستت دارم

 

دیگر برای گفتن این جمله دیر است

 

دیگر صدای ساکت من تا قیامت

 

از گفتن « ای کاش برگردی » به سیر است

 

دیگر نمی خواهم بدانم زنده هستی

 

آخر تو را در خاطر خود خاک کردم

 

آخر صدای سرد و تلخ خنده ات را

 

از صفحه ی گریان ذهنم پاک کردم

 

دیگر از آن تصویر جادویی چشمت

 

حتی نگاه ساده ای در خاطرم نیست

 

دیگر من عاشق که می مردم برایت

 

حتی هوای با تو بودن در سرم نیست

 

حتی نمی خواهم بپرسم بی مروت

 

آیا سزای عشق بی رنگم همین بود ؟

 

اینجا دگر بن بست شهر خاطرات است

 

اما چرا پایان عشقم این چنین بود ؟


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت


چی بگم که خیلی تنهام
می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم
دیگه دلداری ندارم

هیچکسی پا نمیزاره به سراچه خیالم هیچکسی نداد جواب این سوال بی جوابم...!
این سوال بی جوابم...! این سوال بی جوابم...!

هر کی اومد دو سه روزی . از دلم بازیچه ای ساخت دل من مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت... ساده بود دل به دلش باخت...
گله و گلایه ای نیست. گله و گلایه ای نیست. بی وفایی رسم عشقه .
بی وفایی رسم عشقه .
عاشقا تنها میمونن...
تنهایی مرامه عشقه..! تنهایی مرامه عشقه..!

چی بگم که خیلی تنهام
می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم...!دیگه دلداری ندارم..!

هیچکسی پا نمیزاره به سراچه خیالم هیچکسی نداد جواب این سوال بی جوابم...!
این سوال بی جوابم ...! این سوال بی جوابم ...!



 

نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت


......................

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم
ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد
اما ديگر برايم باور شد
که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند
و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...
چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟
سادگيم را ؟
اما بدان...سادگيم را ساده نگير
باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...
با تو دنيايي نقره اي ساختم
با تو نفس کشيدم...
به تو اميد بستم...
چه راحت شکستي و رفتي...
چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...
چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...
تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر منو به بدترين شکل بازي دادي..
مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...
من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...
دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...
اما...
مي بخشمت


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت


ای آرزوی بر باد رفته ، ای عشق شکسته گوش کن با تو سخن می گویم آری با تو 

 شاید دیگر بار آخری است که با تو حرف می زنم و این عاطفه باید بمیرد این عشق باید کور شود این محبت باید بشکند اما نمی دانم چگونه این کار را بکنم چگونه باید از تو جدا گردم هر قدر که فکر می کنم کمتر می توانم متمرکز شوم آیا می شود ؟؟؟ دیگر خسته شده ام از این عشق ، عاطفه ، محبت دیگر می خواهم وفا را دور بیاندازم و از فراق بگویم از تنهایی و دوری دیگر به تو احتیاج ندارم دیگر نمی خواهم از تو حرف بزنم . این آخرین بار است من باید با تو بگریم ، با تو بخندم و با تو حرف بزنم دیگر می خواهم تنها باشم تنهای تنها ، می خواهم فراموشت کنم . می خواهم عشقهایمان ، وفایمان ، مهربانیمان ، احساسمان و عاطفه و علاقه و محبتمان را لگدکوب کنم . دیگر خسته شده ام نه از حرف زدنت ، نه از محبتت ، نه از عشقت ، نه از خودم از این عشقی که با تو داشتم . می خواهم عشق را بشکنم و شکسته هایش را بر آب ریزم تا دیگر دستم به آن نرسد . می خواهم محبتم را له کنم و له شده اش را در پارچه ای بپیچم و به پشت کوه پرتاب کنم دیگر نمی خواهم بدانم که می توانم یا نمی توانم فقط می خواهم با تو نباشم . تو را دوست داشتم و تو مرا دوست داشتی اما اکنون دیگر نمی خواهمت . دلم می خواهد آنقدر فریاد بزنم که صدای فریادم قلب خدا را بلرزاند ! فریادهایی که یک عمر بر قلبم سنگینی می کند ، فریاد از سکوت دیگران ، فریاد از نامردی زمانه ، فریاد از بی انصافی آدمها ، می خواهم فریاد بزنم شاید اینبار کسی به داد من برسد و اگر کسی پیدا شد با او خواهم رفت و تو را ، عشق تو را ، محبت تو را و صفای تو را و احساس تو را فراموش خواهم کرد . اسمت را از یاد خواهم برد . دلم می خواهد از این شهر غم زده بروم از این شهر فراموش شده بروم و دیگر نمی خواهم بدانم در کدام شهر تو را دیدم ، با تو نشستم ، با تو ایستادم و با تو حرف زدم و تو مرا لیلی خواندی و خودت را مجنون ، مرا شیرین و خودت را فرهاد ، مرا منیژه و خودت را بیژن نامیدی . دیگر نمی خواهم مرا صدا کنی که بیا دلم برات تنگ شده نمی خواهم صدایت دوباره در گوشم زنگ بزند . دیگر نمی خواهم منتظر صدای کفشهایت ، صدای قدمهایت صبحها و شبها بمانم دیگر نمی خواهم با یک سلامت صد کلمه ادا کنم . دیگر نمی خواهم برایت بخندم از این عشقهای آتشین از محبتهای خانمان سوز از این علاقه و عاطفه وحشتناک خسته شده ام . برو دیگر نمی خواهم صدایت را حتی یکبار بشنوم دیگر نمی خواهم در چشمانت نگاه کنم حقیقت را ببینم می دونم ناراحتی اما خوشحال باش دیگر من آزادم من پرنده ی سبکبالی خواهم شد اگر اینجا به سراغ من بیایی دیگر مرا نخواهی دید چون من فریاد شده ام من یک آرزو شده ام من دیگر یک احساس خسته ام . من و تو یک چینی شکسته ایم که هیچگونه بندزده نخواهیم شد با یک چینی نیم شکسته چکار داری ؟ برو من احساسی شکسته و نابود شده ام من دیگر هیچ وقت بر نمی گردم . آیا تو یک پرنده بال شکسته بدون احساس را گم نکرده ای ؟ آری من آنم . اما اگر گم کرده ای هیچ اهمیتی ندارد چون دیگر به تو احتیاج ندارم به محبت تو احتیاج ندارم دیگر نمی خواهم بیایی و بگی غصه مخور بال شکسته ات را مداوا می کنم . تو یک احساس شکسته ای تو معنای غروری تو را فراموش خواهم کرد تو هم نیز مرا فراموش کن لیلی ات را ، شیرینت را ، منیژه ات را . ای مجنون ، ای فرهاد ، ای بیژن همه ی شما را فراموش کردم و خواهم کرد . با این پرنده ی بال شکسته چکار داری من می خواهم همراه پرندگان مهاجر بروم به شهر خودم به شهر آرزوهای زیبایم به شهری که آغاز زیبایی بود می خواهم پایان زندگی ام باشد . این شهر غمگین ، این شهر تاریک و این شهر مرده را نمی خواهم می خواهم به آغاز باز گردم به دنبالم نیا ، به دنبالم نگرد دیگر تو را به ابدیت سپردم . شاید روزی یکدیگر را دیدیم اما به من سلام مکن چون حرفی ندارم که بزنم از من نپرس چون هیچ جوابی ندارم پس سکوت کن و بگذار از کنار عشق بر باد رفته ات ، احساس مرده ات از کنار وفای شکسته ات آهسته بگذرم دیگر اسمت را نمی دانم پس اسمت را نگو دیگر نمی شناسمت پس خودت را معرفی نکن فقط بگذار و بگذر ...

" دیگر خسته شده ام می خواهم بروم خسته ام

از عشقم ، علاقه ام ، محبتم ، خسته ام خسته "


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


عشق پر معناترین کلمــــــــــه ...

هیچ وقت کسی پیدا نشد که برای واژه محبت معنا و مفهومی درست و سنجیده پیدا کند هر کس خواست به کسی محبت کند رنج و زحمتی را متحمل شده و هیچ محبتی بدون عشق نیست عشقی که در وجود هر کس نهان است و به طرق مختلف خود را نمایان می کند بعضی اوقات به عشق جواب های سربالا می دهند که باعث مرگ عشق می شود

منی که عاشقیم مثل جنونه                     برام عشق درد بی درمون می مونه

عاشق با عشق زندگی می کند و عشق بهانه زندگی است ، انسان به اجبار به دنیا می آید با تعجب زندگی می کند و با آرزو از دنیا می رود . اما باید زندگی را با عشق شروع کرد عشقی که هیچ لکه سیاهی در آن دیده نشود زلال باشد مثل آب رودخانه و روشن باشد به روشنایی خورشید ...

عشق پر معناترین کلمه ...


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت


خدایا : تنهایم مگذار ... که تنهاترینم !

چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را ، شب و روز دیده ی حسرت بارم بر سنگفرش خیابان می لغزد لحظات دردناک جدایی چون نیشتری بر جان خسته ام فرو می رود چشمانم هر سایه ای را به امید دیدن قامت استواری می بلعد آخر می دانی تو برایم چه مفهومی داری ؟ داستان شیدایی پروانه به گرد شمع را شنیده ای ؟ من آن پروانه پر و بال سوخته بودم که هر دم بر گرد شمع وجودت می گشتم تا پر و بال خویش را بسوزانم و از حرارتت نیرو بگیرم . ای دیدگان حسرت زده به چه می نگرید به راهی که او باز نخواهد گشت ؟ ای افکار پریشان و عصیان زده به چه می اندیشی ؟ به روزهای خوش گذشته یا به غروب قلب بیمارم ؟ ای خوب من ، ای مهربانم آیا شود روزی که تو مسیح وار بر من رخ نمایی و من با عطر نفس های تو زندگی دوباره ای را آغازگر شوم ؟ در اینجا خبر سکوت مرگ چیزی نیست خانه در انزوای سرد خود تو را فریاد می زند نمی دانی چه دلتنگم من در این کویر محنت زده نشان از تو می جویم . بی تو خورشید بر من نمی تابد ، بی تو زندگی سرد است ، بی تو بهاران خزانی بیش نیست ، بی تو گلها نخواهند رویید ، بی تو حتی خورشید هم بر مجمر سینه آسمان نخواهد درخشید ، بی تو پرندگان نیز نخواهند خواند بیا که دستان غم و یخ زده ام نیازمند توست تویی که قلبی به پاکی زلال چشم ساران داری تویی که روح خدایی در تو دمیده است ! اینک بر من طلوع کن ، طلوع کن تا بار دیگر از حرارتت زندگی را از سر گیرم که بی تو من مرده ای بیش نیستم ، بر من طلوع کن تا حیات جاوید یابم و در لحظه لحظه ی عشق تو اشباع شوم !!!


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت


دلـــم گرفتـــه ...

توی این شبهای تار و بخار پشت شیشه 

 

 اسمتو نوشتم اما می دونم بی تو نمیشه

 

میدونم که با تو بودن یه هوای دیگه داره

 

این دل عاشق و تنها طاقت دوری نداره

 

همه ی شعرامو خوندم که تو برگردی دوباره

 

آخه این دلم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره

 

دلم گرفته ...

خدایا امشب عشقم نیست دلم خیلی گرفته

از اونوقت که گفت می خوام برم بغض سنگینی گلومو گرفت

هر چند که ما زیاد همدیگه رو نمی بینیم

ولی همین که می دونم به یادمه خیالم راحته

انگار هیچ کس اینجا نیست نمی دونم چیکار کنم جاش خالیه

اشکال نداره هر جا که هست امیدوارم خوش و سلامت باشه

خیلی دلم برات تنگ شده کاش الان پیشم بودی عزیزم

الان که می دونم چند روز بیشتر اینجا نیستی دارم می میرم

وای به حال اون وقتی که زبونم لال برای همیشه ترکم کنی

نه ... نه ... خدا نکنه چون اون روز ، روز مرگ منه

خدایا چی می شد الان اون پیشم بود

چی می شد هر جا که اون بود منم بودم

خدایا این کار که برای تو سخت نیست

اگه اون مال من بود نمی ذاشتم حتی یه لحظه هم از من دور بشه

چه فایده کار من فقط حسرت خوردنه

اشکالی نداره ، به همین حسرتشم راضیم

خدایا اونو هیچ وقت ازم نگیر چون به امید اون زنده ام

بذار اون برای همیشه مال من بشه

مال خوده خودم .........

خیلی دوستت دارم آرامش زندگی من

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت


خیلی سخته ...

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...

 

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

 

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ...

 

خیلی سخته که روز تولدت ٬ همه بهت تبریک بگن ٬ جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ...

 

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ٬ بعد بفهمی دوست نداره ...

 

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ٬ اما اون بگه : نمیخوامت

 


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت


I LOVE YOU

 

The Best Place In The World To be … In By You Side !!


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت


آنگاه که غرور کسی را له می کنی ٬ آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

 

 آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ٬ آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

 

 آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

 

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

 

 می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


                

 

                


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 18:59 موضوع | لینک ثابت


                           دوستت دارم تا آخرین نفسم               دوستت دارم تا آخرین قطره خونم

          دوستت دارم تا آخرین ثانیه های عمرم

          فقط بدون دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت


تو بیا :

           تو بمان . با من تنها ، تو بمان

                   جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

               من فدای تو . به جای همه گلها تو بخند                            

          اینک این من که به پای تو در افتادم باز

                ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه ، در دل ساغر هستی تو بجوش

          من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

                                                       آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش .


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت


همه زندگیم را فدای تو کردم ، دوستت دارم !

نمی دانم تو می دانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده ، سراپای وجودم آب گردیده ، نمی دانم تو می دانی ز هجرت دیدگانم پر ز خون گشته ، درون بسترم همچو شمع می سوزم ، برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم ، نمی دانم تو می دانی درون بسترم من سخت می گریم و اکنون در فضای خاطرم می پیچد که " بی تو می میرم "

خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو

سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشنترین ستاره ام می خواهمت ، می خواهمت

تو ماندگاری در دلم می دانمت ، می دانمت


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت


واژه های درون قلبم را یک به یک مرور می کنم

عشق ، اشک ، انتظار ، بیقراری ، دیوانگی ، آرزوهای محال ، نگاه های عاشقانه و .........

اما باز هم یک واژه را کم دارم ، آن واژه تو هستی

آری من باز هم تو را کم دارم

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت


کی رفته ای از دل که تمنا کنم تو را

کی گشته ای نهفته که پیدا کنم تو را

 

انتظار 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت


چشم براه

 

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد

من آن روز کوچه را با اشکهایم آب خواهم داد

تا بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند

و به انتظار دیرینه من پایان دهد 

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


عشقتو در من ببین که سرشارم از تو . . . . .

 

می خواهم از تو بنویسم . . . برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری

خنده هایم برای توست و با تو بودن مرا شاد می کند و بی تو بودن مرا گریان

تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی . تو با منی چون در قلب منی

قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم

  H  


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود

به نام آنکه صدایش ترنم دلنشین باران و نگاهش فروغ مهتاب است

تقدیم به کسی که نام او همچون پروانه ای بر روی گل احساس من نشسته و تقدیم به کسی که عشق او همچون حباب روی آب سردرگم به سویی می رود .

بهارم : آرزو دارم که تو با لبان خندانت که نمونه ای از عشق و وفایت است آتش عشق مرا که از دل بر می خواست در دل نشانی .

بیش از آنکه به تو عشق ورزیدم دلتنگ شدم

آنقدر بر فراز خاطراتت می نشینم تا بمیرم     

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت


تو را من همیشه چشم در راهم

عشق را دوست دارم اگر عاشقم تو باشی

 زندگی را دوست دارم اگر تو با من باشی

 تو همانند ستاره ای هستی که شب تاریک من را روشن می کند

 عشق با تو معنا پیدا می کند

 واژه زندگی با تو شکل می گیرد

 اما ای نازنین بدان که همواره تو را در سرحد جنون دوست دارم و همیشه در قلبم وجود داری

تو را من همیشه چشم در راهم


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت



Javascripts


Top Java Script in

Top Java Script in

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس